دلم زدست می رود، بیا و دست دل بگیر
بیا که سخت گشته ام، به دست و پای غم اسیر
دلم زدست می رود، بیا، بیا و شاد کن
دلی که زود می شود، زدست این زمانه سیر
بسان رقص ابر و باد، بیا که عمر می رود
وتا که چشم، هم نهی، شدم از این فراغ پیر
بیا شکسته تر مخواه دل زغم شکسته را
ازاین زمانه خسته ام،بیا که دیرشد،که دیر..!
تمام هستی ام غم و تو و دل شکسته ام
جز این سه، ثروت دگر، ندارد این من فقیر
نداشت تحفه ای دگر، کند نثار مقدمت
غمم به خویش وا بنه، دل شکسته ام پذیر
تمام عمر حسرتم، نگاه اول تو شد
فدای چشمهای تو، مگو به حسرتم بمیر!
اگرچه از کنار من، کناره جُسته ای، دلا!
مرا نمی رود غمِ، غریبِ چشمت از ضمیر
غمت نمی گذاردم، تو هم "صبا" رها مکن
بیا،نگو نمی شود،به خاطر من حقیر./
نوشته شده توسط حمیدرضا شمسی(مسعود) در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 7:46 | لینک ثابت |
امروز حافظ از تو گفت مثل همیشه ..............
اي قـباي پادشاهي راسـت بر بالاي تو
زينـت تاج و نـگين از گوهر والاي تو
آفـتاب فـتـح را هر دم طـلوعي ميدهد
از کـلاه خـسروي رخسار مـه سيماي تو
جـلوه گاه طاير اقـبال باشد هر کـجا
سايهاندازد هـماي چـتر گردون ساي تو
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اخـتـلاف
نکـتـهاي هرگز نـشد فوت از دل داناي تو
آب حيوانـش ز منـقار بلاغـت ميچـکد
طوطي خوش لهجه يعني کلک شـکرخاي تو
گر چه خورشيد فلک چشم و چراغ عالم است
روشـنايي بخش چشم اوست خاک پاي تو
آن چـه اسکندر طلـب کرد و ندادش روزگار
جرعـهاي بود از زلال جام جان افزاي تو
عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيسـت
راز کـس مـخـفي نـماند با فروغ راي تو
خـسروا پيرانـه سر حافظ جواني ميکـند
بر اميد عـفو جان بخش گـنـه فرساي تو
نوشته شده توسط حمیدرضا شمسی(مسعود) در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 7:32 | لینک ثابت |

